برام جالب بود که بعد حدود دو سال یکی از بچه های وبلاگستان یاد رفیق روزهای دور افتاده بود…و جالب تر از همه یکی دیگه هم اومده بود و دلسوزی کرده که همه ادمهایی که دور و ور رفیق مون بودن همه شون یک جورایی از دست رفتن…و خودش رو زرنگ فرض کرده بود که زود کشیده بود کنار….
به قول همون رفیقمون..من نمی تونم طرز تفکر شما رو عوض کنم…اما می تونم خیلی از چیزهایی که خودم از نزدیک تجربه کردم…رو بنویسم….
من با همون ادم یاد گرفتم…که ادمیزاد چقدر می تونه پیچیده باشه…ادم ها می تونن چهره های مختلفی داشته باشن ،و هر کدوم از اون چهره ها می تونن کاملا مجزا و منحصر به فرد باشن…
منی یک بچه مرفه بی درد بودم…با یک بخشی دیگه از جامعه اشنا شدم..که بوی گند و گه و فقر می داد…و این باعث شد چشام باز شه…
اون ادم به من نشون داد..که زندگی یک بازی پوکره و فقط یک دست بهت کارت و اگه نتونی کارتات رو خوب بازی کنی…تا اخر بازی بازنده ای….و وقتی ادم بلند پروازی باشی این برات مرگ تدریجیه…و نتیجه اش می شه کی بشینی خودت رو اون جور که می خوای تصور کنی،،،و کم کم این تصورات رو جایگزین کنی….
یاد گرفتم که رفاقت کنم…تا اخرش رفاقت کنم..و پای رفاقتم وایسم….
اگه من اینجام…منی که لای جزوه هام رو باز نمی کردم….الان تو بیشتر درس هام نمره بی می گیرم…و یاد گرفتم تو زندگیم سعی کنم برنده باشم….و من همه اینها رو مدیون همون رفیقی هستم..که شماها یا بیشتر وبلاگستان هرچی دوست دارین می گین…من نمی گم شما درست می گین یا غلط…اما این تجربه شخصی من از کل اون داستان و اون وبلاگ و همه ی حواشی اطرافشه…