خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

این وبلاگ زنده است..من هم زنده ام..در این مدت بارها داشبورد را باز کرده ام تا چیزی بنویسم..اما  هر بار گفته ام باشد یک فرصت بهتر…اما باید قبول کرد که در زندگی هیچ گاه فرصت بهتری رخ نمی دهد..همه چیز همین لحظه است..بعد تر ها می تواند از این لحظه هر بدتر باشد…یا حال تو خوش نباشد و هزاران هزار دلیل دیگری که می تواند گند بزند در هرچی فرصت بهتر است..

به همین دلیل …همین لحظه تو کتاب خونه نشسته ام و با اینکه می دونم باید دو تا مشق رایتینگ تحویل بدم تا فردا و همین طور فردا امتحان اقتصاد خرد هم دارم..و قهوه تلخ جدید را هم هنوز ندیده ام..این ها را می نویسم…شاید بگویی فرصت بهتری در پیش نبود..؟ اما باید بگویم..گشتم …نبود…نگرد ..نیست….

فیلم های زیادی در این مدت دیده ام….ان قدر که نمی دونم از کدومشون بنویسم..اما از بین همه ی اون فیلم ها فیلم 127 ساعت عجیب من رو تکون داد…

داستان فیلم که بیشترش بین یک شکاف باریک اتفاق می افته..و مرز بین مرگ و زندگی که اندازه همون شکاف باریک بهم نزدیکه…و سنگی بی تفاوت به همه ی اینها ساکنه…و ادمی که بین سنگ صخره و مرگ و زندگی گیر افتاده…و اخر سر از بخش عزیزی از وجودش می گزره و زندگی رو انتخاب می کنه..ترجیح می ده کامل نباشه اما زندگی کنه…برداشت من از فیلم ادمی نبود که برای زندگیش می جنگید و توی دلش به خودش فحش می داد چرا به هیچ کس نگفته که کجا می ره…

خیلی از ادمها تو بعضی مقاطع زندگیشون  به سنگ گیر کردن…خیلی ها تونستن فرار کنن..بعضی ها بین موندن رفتن موندن رو انتخاب کردن..بعضی هام بدون این که انتخاب کنن مجبور به همزیسی با سنگ شدن…سنگ زندگی هر کسی اسمش یک چیزه…من خیلی وقته احساس همون بازیگر اصلی رو دارم.یک جای زندگیم گیر کردم.اما هنوز نمی دونم می خوام چی کار کنم…هنوز اون قدر شجاع نیستم که یک بخشی از خودم رو پیش سنگ جا بگذارم و برم و پشت سرم رو نگاه نکنم…تلاش می کنم..به در و دیوار می زنم..اما سنگ از جاش تکون نمی خوره…اما داره دیر میشه..مخزن زمانم داره تموم میشه…و من می خوام خودم رو خلاص کنم…

بالاخره یک روز این اتفاق می افته و من میام می نویسم…بعد از 20 سال و خرده ای من خلاص شدم…بالاخره میام یک روز این رو می نویسم….هر وقت که بتونم از سنگینی خودم خلاض بشم…تازگی ها فهمیدم من به خودم گیر کردم…خود خودم….

My Tehran For Sale…

تنها دقایقی است که فیلم حراج تهران من تموم شده…و من هنوز گیج صحنه های کوچه باغ شمرون و صدای محزون نامجو ام….دلم گرفت….

فیلم رو  دوست داشتم…فیلم حکایت نسل سنت شکنی بود که از همه چیز اون مملکت حالش بهم می خوره..اما در کمال تنفر بهش عشق می ورزه…و خب تهرون…با همه ی جاهای دوست داشتنی  ایش که همه اون هایی که توش بزرگ شدن از تک تک سنگ فرشاش خاطره دارن…

این روزها در شرایط خاصی گیر کرده ام..یکی از مهم ترین و سرنوشت ساز ترین نقطه زندگیم…و دیدن این فیلم عجیب با حال این روزهای من همخوانی داره…این روزها که گاهی به این فکر می کنم که زندگیم رو به چوب بزنم و بنویسم…My Whole Life For Sale…

My Whole Life For Sale….

در عرض یک هفته گذشته این قدر سیر اتفاقات سریع بوده که واقعا خودم باورم نمی شه همه چیز اینقدر سریع از دست می رود…تنها با یک حرف همه چیز به هم می ریزد…و از دست می رود…

تو می مانی و تکیه های خرد خاطراتت..تو می مانی و احساساتی که نمی دانی با بودنشان چه کنی…تو می مانی و یک احساس گنگ تو خالی…

این روزها عجیب همه چیز در باد می رود….به دست باد می رود….

من از این روزها متنفرم….

ما همه خوبیم…

برام جالب بود که بعد حدود دو سال یکی از بچه های وبلاگستان یاد رفیق روزهای دور افتاده بود…و جالب تر از همه یکی دیگه هم اومده بود و دلسوزی کرده که همه ادمهایی که دور و ور رفیق مون بودن همه شون یک جورایی از دست رفتن…و خودش رو زرنگ فرض کرده بود که زود کشیده بود کنار….

به قول همون رفیقمون..من نمی تونم طرز تفکر شما رو عوض کنم…اما می تونم خیلی از چیزهایی که خودم از نزدیک تجربه کردم…رو بنویسم….

من با همون ادم یاد گرفتم…که ادمیزاد چقدر می تونه پیچیده باشه…ادم ها می تونن چهره های مختلفی داشته باشن ،و هر کدوم از اون چهره ها می تونن کاملا مجزا و منحصر به فرد باشن…

منی یک بچه مرفه بی درد بودم…با یک بخشی دیگه از جامعه اشنا شدم..که بوی گند و گه و فقر می داد…و این باعث شد چشام باز شه…

اون ادم به من نشون داد..که زندگی یک بازی پوکره و فقط یک دست بهت کارت و اگه نتونی کارتات رو خوب بازی کنی…تا اخر بازی بازنده ای….و وقتی ادم بلند پروازی باشی این برات مرگ تدریجیه…و نتیجه اش می شه کی بشینی خودت رو اون جور که می خوای تصور کنی،،،و کم کم این تصورات رو جایگزین کنی….

یاد گرفتم که رفاقت کنم…تا اخرش رفاقت کنم..و پای رفاقتم وایسم….

اگه من اینجام…منی که لای جزوه هام رو باز نمی کردم….الان تو بیشتر درس هام نمره بی می گیرم…و یاد گرفتم تو زندگیم سعی کنم برنده باشم….و من همه اینها رو مدیون همون رفیقی هستم..که شماها یا بیشتر وبلاگستان هرچی دوست دارین می گین…من نمی گم شما درست می گین یا غلط…اما این تجربه شخصی من از کل اون داستان و اون وبلاگ و همه ی حواشی اطرافشه…

….-<….

گاهی اوقات هست تو زندگی که ادم باید هر چه زودتر تکلیف خودش رو با زندگیش روشن کنه…هرچه قدر هم تصمیم گیری سخت باشه…اما باید بالاخره به اوضاع یک سامانی داد…وگرنه اگه همه چیز همین جوری پیش بره هیچ بهبودی حاصل نمی شه…این رو نوشتم تا یادم بمونه….

خاطرات روزهای دور….

دوشنبه  دوباره مدرسه باز می شه…و این یعنی روز از نو روزی از نو….من که به شخصه هیچی از این تعطیلات نفهمیدم…هنوزم که هنوزه نصف امتحانات پایان ترمم رو ندادم…ما که دو ترم یکی شدیم…ایشالله شما هیچ وقت به این  درد دچار نشین…

چند روز پیش تو فیس بوک به یکی از بچه های قدیمی گفتم…می خوام بیام..گفت بیایم فرش قرمز پهن کنیم…گفتم می خوام بیام  دنبال ممل…مکس کرد و حرف رو پیچوند…من این تلنگر رو دوست داشتم…هنوز هم خاطراتی هست…از روزهای  دور…ان موقع ها که کافه  ای بود…همه بودیم…و بیخیال همه ی اتفاقاتی که اون بیرون می افتاد…گپ می زدیم…قهوه می خوردیم…و رفاقت می کردیم…عجیب رفاقت می کردیم….

بعضی وقت ها  واقعا دلم می خواست…می شد در رو باز کرد و همه چی رو همون جور که بود دید…تو باشی…همه باشن…بوی قهوه باشه…خداحافظ گاری کوپر باشه…نقشه مغولستان خارجی هم پهن باشه…همه چیز همون جور که بود…

رفیق روزهای  دور….رفیق روزهای دور…..

White christmas

Im dreaming of a White christmas
Just like the one i use to know…
تنها یک هفته و نیم تا پایان این ترم مونده..و یعنی این یک هفته و نیم باقی مونده بسیار دیوانه کننده خواهد بود..اما من نمی دونم چرا اونقدر که باید درس بخونم..درس نمی خونم…
امروز اینسپشن بالاخره بلوری اش اومد بیرون…و من الان به تنها چیزی که فکر می کنم اینه که زود تر برم سر کلاس ماکرواکونومیک و بعدش سریع در مسیر خونه برم ..برای خودم بخرمش و امشب بعد از اینکه از جیم اومدم و دیگه نا ندارم تکون بخورم…پتو رو بپیچم دور خودم و توی تخیلات نولان با ضرب اهنگ هانس زیمر گم بشم…
برنامه ی کریسمس و تعطیلاتش هنوز مثل یک دونه برف کوچولو رو هوا داره تاب می خوره..اگه شانس ماست تا برسه زمین اب می شه..و اخرشم جز حسرتش چیزی برام باقی نمی مونه…
فردا هم قهوه تلخ می اد…اون قسمت سری هفته قبلش که پدر اتابک داشت تریلر می رقصید خیلی جالب بود…و من کاملا از خنده داشتم می مردم…البته من نمی دونم چند درصد همه فهمیدن که داره تریلر می رقصه…
قلب یخی هم هنوز ضرب اهنگش رو حفظ کرده…حالا ببینیم تو مجموعه ی دوم داستان چه جوری پیش می ره…
هفته پیش دو تا فیلم دیدم…اولیش Next three days بود اون یکیش هم Tangled بود.the next three days فیلم لوجیکی خوبی بود.اما خیلی خوب نبود.ولی در کل همین که فیلم قابل باور بود خوب بود.اما تنگلد که داستان همون راپونزل است من رو برد به همه اون کارتونهای بچگی هام..مثل بقیه ساخته های دیزنی شخصیت ها خوب و یونیک بودن…مخصوصا من شخصیت اسب داستان رو خیلی دوست داشتم..مخصوصا اونجا که ادای سگ در می اورد.کلا اگه دلتون برای بچگی هاتون تنگ شده توصیه میکنم حتما یک بار این فیلم رو ببینید.
این اخر هفته هم اگر امتحانات اجازه بده می خواهیم بری توریست The Tourist رو ببینیم…که جانی دپ و انجلینا جولی بازی کردن..گرچه داستان فیلم بسیار شبیه فیلم کیلرز و Knight and Day است..اما خب از اونجایی که الان مد شده انگار همه یکی از این مدل فیلم ها بازی کنن..احتمال می دیم بعدها همین داستان رو با بازی برت پیت هم ببینیم…
اصلا یعنی چی که من هفته ای 40-50 دلار پیاده شم بیام اینجا واسه شما داستان همه فیلم ها رو تعریف کنم..و بعد شمام برین پیش دوستاتون کلاس بگذارین که فلان فیلم هنوز دیویدیش گوشه خیابون نیمده شما دیدین….بعدا همه اینا رو می زنم به حسابتون..اومدم ایران باهاتون حساب می کنم..
راستی یک کارتوت تری دی جدید هم اومده که همون داستان رمیو جولیت است اما با بازی این ادم کوچولو های باغچه ..یادم باشه تا امتحانات تموم شد برم اون رو هم ببینم….
فعلا ملالی نیست جز نزدیکی امتحانات…و رو هوا بودن پاس این بنده ی حقیر…

Last Christmas…

زمستون هم اومد…تقویم مثل برق و باد می گذره…من هم چهار نعل دنبالش می دوم تا بالاخره یک روز یک جا شاید به گردش برسم…جاتون خالی اخر هفته برف هم اومد…
اینجا همه جا دوباره قرمز شده و جو کریسمس همه رو گرفته…من رو هم جو امتحانات اخر ترم گرفته و دوهفته دیگه بالاخره این ترم تموم می شه…و من می تونم یک شب سر راحت بر بالشت بگذارم …اگه خدا بخواد…:)
همچنان پاس ملعون من در پیچ و تابه..و هنوزم چیزی دست ما رو نگرفته…و ما همچنان لنگ درهوا نشسته ایم ببینیم تکلیفمان چی می شود…ما اینجا در هوا..مامان اینا در انجا در دود و هوا..
راستی هنوز خاکستری شدید یا نه؟؟؟؟مملکت هم که کالا تعطیل است و برید حالش رو ببرید…:)
کلا ملالی نیست چون نیمدن پاس ملعون ….هوپ تو سی یو ال این تهروووووون دود گرفته :) ))

من همان اهوی دشتم….

شنبه های ما هم مثل جمعه های شماست….کش می اید از صبح تا شب…انقدر کشدار می شوند که دیگر تا شب بزنه….حوصله ام بارها رفته تا کوه قاف…
مهم نیست چقدر اساینمنت داشته باشی..یا امتحان …بازهم کش می اید… و من از این کش امدن خسته ام….
این هفته هم که قهوه تلخ نیامده هنوز…و ما خنده خونمان زیر خط فقر است….
ایران امدنم هم مثل همیشه گره خورده است ناجور…و این یعنی بهم ریختن همه ی نقش های من….
نمی دونم….قضیه ایران اومدن من شده اون اهنگ کیوسک که میگه رو استتوتم نوشتم که تو صیادی و من اهوی دشتم…تا به دام تو در افتم…همه جا دنبالت گشتم….
من همان اهوی دشتم…..من همان اهوی دشتم….

بگذار عاشقت بمونم…

قلب من میگه که هستی..
اما چشمام می گه نیستی…
خیلی سخته باورم شه..
که تو پیشم دیگه نیستی..
بگو که هنوز چشات رو
رو به عشق من نبستی…
چشم من میگه تو رفتی..
اما قلبم می گه هستی…
زندگی با همون ریتم کندو سریع خودش در حال چرخشه…و ما هم پابه پاش می دویم تا شاید بالاخره یکی مون تو یک لحظه از اون یکی پیشی بگیره و دباره تو یک لحظه عقب بیفته…همه زندگی شایده همین باشه…

حالا که همش خیاله…
بگذار دستات رو بگیرم…
بذار تو فرض محالم..
باتو باشم…تا بمیرم…
بگذار عاشقت بمونم…بگذار عاشقت بمونم…

تنها چند هفته دیگه مونده تا این ترم تموم شه…وما هم خوشحال شیم با دممون گردو بشکونیم…یک خورده به زندگی مجازیم برگشتم..و من این رو دوست دارم…خوبه که همه ی اون ادمهایی که من می خونمشون…هنوز می نویسن..گودر هم رفیق گرمابه و گلستونه…

حالا که همه اش تو رویا است …
نگذار دلتنگت بمونم…
مرگ بیداری برای من…
بگدار عاشقت بمونم….بگذار عاشقت بمونم…
این روزها علاوه بر قهوه تلخ..قلب یخی هم میبینم…و به نظرم تا اینجا داستان رو خوب رفته جلو..حالا باید دید که اخرش ذوق نویسنده به ته میکشه یا نه…جدا از خود سریال صدای مازیار فلاحی هم خوب با سریال مچ شده…و به نظرم مازیار فلاحی حکم محسن یگانه رو داره تو زمان خودش…..
خلاصه این که ملالی نیست…جز کش دار بودن داستان زندگی…
هیچ…کس

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.