پس از یک سری درگیری و موش گربه بازی با صاحب خونه ام..تصمیم گرفتم خونه ام رو عوض کنم…و واسه خودم خونه بگیرم…صاحب خونه ام اینا ادمهای بدی نبودن…اما به هر حال سر بعضی مسایل کنتک شدیم و اینجوری واسه خودم هم بهتر شد….
خونه پیدا کردن اونم وسط ترم..اونم تو این شهر کار خیلی سختیه…اما شانس اوردیم و صاحبخونه ایرانی به پستم خورد و با ایرانی بازی تونستم خونه رو بگیرم…
خونه ام یک خونه یک خوابه است..که تقریبا بزرگه…یعنی واسه یک نفر که من باشم خیلی بزرگه…در حال حاضر هم چون خالیه بزرگ تر به نظر می رسه…
از شنبه هفته پیش اینجام…اما هنوز تختم ندارم…فقط دوشنبه رفتیم لحاف و بالشت و یکم وسایل اشپزخونه خریدیم…همین….
خونه تو طبقه دوازدهمه…و ویو شهر رو داره…گرچه ویوش به ویوی ناتینگ هیل نمی رسه…اما خونه کوچیک دوست داشتنیه….
جاتون خالی همون شب اول هم با دوستان کره ای مون تو خونه دور همی گرفتیم …و بطری بازی کردیم…و کلی سر و صدا راه انداختیم و خندیدیم…گرچه اینجا اخر هفته ها مرده ها هم ازادن…و کلا کسی نمی تونه چیزی بگه…
در حال حاضر هم خونه اینترنت نداره..البته ساختمون اینترنت داره و منم الان تو اتاق بیزینس خونه ام نشسته ام و دارم اینا رو واسه تون می نویسم….
بیشتر همسایه هامون هم پیرمرد وپیرزنن…و انقدر هیچ کس رو تحویل می گیرن….:))
نمی دونم…همیشه دوست داشتم خونه خودم رو داشته باشم..اما حالا که خودم خونه دارم احساس می کنم خیلی تنهام…یک خلا بزرگ رو مثل سایه به دوش می کشم…
امروز پیاده داشتم می رفتم واسه خونه ام خرید کنم…یادت افتادم…چیزی به اسفند ماه نمونده….نمی دونم…تا یادم افتاد اسفند نزدیکه…یخ کردم…باورم نمی شه که داره یک سال می شه که رفتی رفیق…تو رفتی …من اواره شدم…و طعم دلتنگی رو یاد گرفتم….دلتنگی..خیلی تلخه…اون قدر تلخه که هنوزم چشمام رو می سوزونه…دلم تنگ شده رفیق….دلم خیلی خیلی خیلی ….تنگ شده……
ارسال شده در دلتنگی ها, شخصی.هیچ کس, کافه | 1 دیدگاه »
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی….
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی….
عقاب تیز پر دشت های استقنا…
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی…..
- می خوای بری؟
نگاهش می کنم.این اولین کسی نیست که بهم می گه می خوای بری..برو..برو دنبال زندگیت….اما اینم مثل بقیه نمی تونه بفهمه من نه رفتنم دست خودمه….نه اومدنم…نه موندنم….
م- واقعا می خوای برم؟
- به خاطر خودت می گم….می بینی که اوضاع من چه مدلیه….
- نمی تونم برم…
- یعنی چی نمی تونی؟
- شاید یک روز بفهمی….
شاید یک روز بفهمی..که تو هم مثل تمام انتخاب های دیگم واسه ام محترمی…من وقتی انتخاب می کنم تا اخرش می رم…اخرش حالا هر جا که می خواد باشه….حتی اگه یک بار دیگه مجبور شم برم….من می مونم…چون انتخاب کردم بمونم….که یک بار تو بازی یکی واقعا شریک باشم…به جای اینکه بیرون میدون بشینم و دست تکون بدم…این بار می خوام خودمم بازی کنم….می خوام تو بازی تو بازی کنم….مهم نیست چه اتفاقی می افته….مهم اینه تو رو به عنوان هم بازیم انتخاب کردم…
صدای زمزمه ی عاشقان ازادی…
فقان و ناله شبگیر می شود گاهی…
نگاه مردم بیگانه در دل غربت..
در چشم خسته ی من تیر می شود گاهی….
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز…
جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی….
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد…
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی…
بگیر دست مرا..اشنای درد بگیر…
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی…
بسوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک…
محبت است که زنجیر می شود گاهی….
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز…
جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی………………………………….
ارسال شده در شخصی.هیچ کس | 2 نظرات »
نمی دونم….واقعا هیچی نمی دونم…مامانم حق داشت همیشه می گفت از خودت نمی تونی فرار کنی..شاید اونی که مثل سایه با منه…و باعث تموم این اتفاقات می شه منم….خود من…..نمی دونم….
فرار جایز نیست…اگه این بار هم بخوام فرار کنم…..تا اخر عمر باید فرار کنم…بالاخره باید یک جا موند…جنگید و بومی شد…..
مشکل اینجاست من نمی دونم از زندگیم چی می خوام..یعنی می دونم چی می خوام…اما حس ماجراجوییم همیشه به این خواسته ها قالب می شه و در نتیجه همه چیز بین لایه های مختلف اتفاقات گم می شه….و اخرش هم نمی فهمم چی به چی شد….
اخیرا به این نتیجه رسیدم ارامش اون بیرون نیست…ارامش رو باید تو خودم پیدا کنم…و بهش برسم….من ذاتا ادم ارومی نیستم….ظاهرا هستم اما باطنا نه….و شاید تا وقتی به این ارامش نرسم داستان همین باشه…..
بالاخره یک روز…یک جای دور واقعی….من به ارامش برسم….شاید…..
ارسال شده در دلتنگی ها, شخصی.هیچ کس | 1 دیدگاه »
صدای تق تق بارون که روی سقف ماشین می خوره…و جاده ای که روبه رومون تا بینهایت ادامه داره….
با خودم فکر می کنم…من واقعا اینجا چی کار می کنم؟؟؟؟
نمی دونم…گاهی ایمان می اورم که فرار بی معنی است….فراری وجود ندارد….
وقتی نمی دونی از چی فرار می کنی….دیگه دلیلی واسه فرار وجود نداره……..
خسته ام…..
- تو ادرس مغولستان خارجی رو نداری؟
-نه…می خوای چی کار؟
- می خوام فرار کنم…..
-فایده ای نداره..مگه یک بار نکردی؟
- چرا..یک بار زدم به جاده تا همه چی رو پشت سرم جا بگذارم….اما بازم گیر افتادم…
-پس بی فایده است…اونجام بری بازم گیر می افتی….
- شت….من دلم می خواد نرمال زندگی کنم….
- نمی شه…
- اره..تو راست می گی…واقعا نمی شه….مگه گناه من چیه؟؟؟
- هیچی….واقعا هیچی….
- یعنی می شه یک روز….
- یک روز چی؟؟؟؟
- هیچی….بیخیالش……
این روزها گیج تر و درگیر تر از اونیم که بتونم اینجا بنویسم…اتفاقات جدید پشت سر هم داره ردیف می شه…و من واقعا نمی دونم این بار فراره چه اتفاقی بیفته…امیدوارم هر چی که هست…اخرش خوب باشه….
نمی دونم…کم کم داره باورم می شه که خلاصی وجود نداره….و زندگی و اتفاقاتش هر جا بری مثل سایه دنبالته…و بالاخره یک روز یک جا دوباره بهت می رسه…..شت…..
ارسال شده در شخصی.هیچ کس, کافه | 2 نظرات »
تو را نگاه می کنم…که خفته ای کنار من….
پس از تمام اضطراب…عذاب و انتظار من…
تو را نگاه می کنم..که دیدنی ترین تویی…
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی….
من از تو حرف می زنم…شب عاشقانه می شود…
تو را ادامه می دهم…همین ترانه می شود…
کاش به شهر خوب تو…مرا همیشه راه بود…
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود….
مرا ببر به خواب خود…که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس
من از تو حرف می زنم…شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود..
تو را نگاه می کنم…که خفته ای کنار من….
پس از تمام اضطراب…عذاب و انتظار من…
تو را نگاه می کنم..که دیدنی ترین تویی…
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی….
….. …. ….. …………………………………………
ارسال شده در شخصی.هیچ کس, کافه | 4 نظرات »
دیشب با بچه ها رفته بودیم شهر بازی…شهر بازی تورنتو به قطار های وحشتش معروفه…همون هایی که می ری بالا و بعد چند لحظه مکث می کنی..و بعد با تمام شتابش میاد پایین…و فکر می کنی الانه که با سر بری تو زمین..وهمه چی تموم شه…
اولی رو که سوار شدم…فقط نگاه می کردم…بعد دیدم تمام بچه ها دارن جیغ می کشدین….دلم خواست…دهنم رو باز کردم..اولش اروم بود…اما بعد هی بلند تر و بلند تر شد…احساس می کردم یک چیزی درون من بهم می گه…جیغ بکش خالی می شی…
اخرین باری که جیغ کشیدم رو یادم نمیاد…شاید وقتی بچه بودم…
وقتی اومدیم پایین احساس بهتری داشتم..خالی شده بودم…از همه اون چیزهایی که روی دوشم سنگینی می کنه…خالی شده بودم…من برای رفتن تو..برای مریضی بابام..و همه ی اتفاقات ناخوشایند زندگیم جیغ کشیدم…و الان خیلی سبک ترم…گرچه الان که دارم اینا رو می نویسم صدام در نمیاد…و تارهای صوتیم تعطیل شده…اما می ارزید…اگه می دونستم..زود تر می رفتم یک جا و جیغ می کشیدم….
بخوام از تو بگذرم..من با یادت چه کنم…
تو رو از یاد ببرم…با خاطراتت چه کنم…
حتی از یاد ببرم..تو و خاطراتت رو…
بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم….
توی یک کافه چهار نفری پشت یک میز نشستیم…چهار نفری که برای هم غریبه ایم…شاید تنها چند تار نامریی باعث شدن که ما ا ینجا دور هم جمع بشیم…ورق ریختیم…اس اومد..یکی حاکم شد…به یارم نگاه می کنم…خیلی نمی شناسمش…تنها خوبیش اینه که وقتی نگاهش روم سنگینی می کنه…من رو یاد تو نمی ندازه…
ورق ها پخش شد..سهمهامون رو دادیم..ورقامون رو برداشتیم..یک چند دست بردیم..یک چند دست باختیم..تا اینکه هر دو 6-6 مساوی شدیم…تنها یک دست دیگه مونده بود تا معلوم بشه کی می بره…
چند دور بردیم…یک چند دور هم باختیم..دست اخر ورقهام معمولی بودن…نمی دونم..به بردن امیدوار نبودم…چند دور بردیم..چند بار هم باختیم..تا اینکه تنها یک ورق توی دست هر کدوممون باقی موند..حاکم اومدپایین..بعد هم بار من اومد که ورقش خوب نبود..بعد هم بار حاکم ورقش رو انداخت که خوب بود..اما نه به خوبی حاکم…همه چیز بستگی به ورق من داشت..ورقی که پشتش به همه خود نمایی می کرد..ورقی که سرنوشت اون شب توی مشتش بود…خیلی اروم اخرین ورقم رو روی میز رو کردم…و ما بردیم…اخرین ورق باعث شد که ببریم…همین طور که هنوز چشم به اخرین ورق بود..یادت افتادم…این که همیشه می گفتی که همیشه این اخرین ورقه که حکم می کنه…که می شه باهاش برد….حیف که اخرین ورق دست تو هیچ وفت رو نشد…حیف….
بخوام از تو بگذرم…من با یادت چه کنم…
تو رو از یاد ببرم…با خاطراتت چه کنم…
حتی از یاد ببرم…تو و خاطراتت رو…
بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم….
ارسال شده در 1 | برچسبها ناتینگ هیل کافه .nothinghill cafe, کافه.دلتنگی.تنهایی, دلتنگی.هیچ کس. | 1 دیدگاه »
گاهی ادم خودش دستی دستی خودش رو بدبخت می کند…
این روزها حال و هوای سه سال پیشم رو دارم.درست همون روزهایی که برای دانشگاه و کنکور درس می خوندم.همه اش به این فکر می کردم که کجا قبول می شم…و چی قبول می شم…
یکی نیست به من بگه..خب مگه مرض داشتی..داشتی درست رو می خوندی…واحدات هم بالاخره به هر ضربی بود پاس می شد…چه مرگت بود که دوباره خودت رو بندازی تو هچل…
که دوباره استرس بگیرتت که سال دیگه این موقع بالاخره دانشجو شدی..و اگه شدی چه رشته ای و چه شهری…
اما این دفعه با اون دفعه یک فرق بزرگ داره.این بار خودم می دونم دارم چی کار می کنم…اما اون موقع نمی دونستم..و این اتفاقات بودن که من رو با خودشون می کشوندن..اما این بار منم که افسار اتفاقات رو به دست گرفتم..شاید که این بار بتونم بهتر بسازمش…
ارسال شده در 1 | برچسبها بدبختی عمدی. | 2 نظرات »
گاهی یادم می ره که چه چیزهایی می خوام…چه چیزهایی رو طلب می کنم…چند روز پیش داشتم فکر می کردم چرا هیچکس بهم زنگ نمی زنه..خب من مجبور شدم خطم رو عوض کنم..و همین امر خیلی ها رو دچار سو تفاهم کرد..که من بالاخره به کدوم جواب می دم…
به هر حال یک هفته ای بود خطم رو عوض کرده بودم…و می دونستم که اونایی که باید خطم رو داشته باشن دارن..اما بازم هیچ کی زنگ نمی زند..
اما امروز دلی رو توی اینترنت دیدم..گرچه نتونستم باهاش صحبت کنم چون همون موقع یکی از دوستای خانوادگیمون تو ایران بهم زنگ زد و داشتم با اون حرف می زدم..بعد هم یک رفیق دیگه رو تو نت دیدم و قول دادم بهش زنگ بزنم…چون تلفنش یادم رفته بود..مجبور شدم دوباره ازش بگیرم..من دروغگوی خوبی نیستم….
دیروز رفته بودم کلیسا…من ادم مذهبی ایی نیستم….فقط می دونم یکی اون بالا هست…که گاهی که دلم تنگ می شه باهاش حرف می زنم…
دیروز هم دلم براش تنگ شده بود…باهاش حرف زده ام…و امروز اتفاقات عجیب غریبی افتاد….نمی دونم….امیدوارم این همون چیزی باشه که منتظرشم…..
شدم مثل دو سال پیش…مثل سال کنکورم استرس دارم که بالاخره کدوم دانشگاه قبولم می کنه….بالاخره ختم به خیر می شه..
فردا تنکس گیوینگه..و ما بوقلمون می پذیم..و دعا می کنیم….من هم به سبک خودم…
خودش می دونه که از بابت خیلی چیزها و اتفاقات ازش ممنونم…خیلی خیلی ممنونم….و هیچ وقت یادم نمی ره.. هیچ وفت…